تبليغاتX
هفشجان -

برنامه ی جهان بین هم یه صعود مشترک بود به یاد م.

ساعت 5 راه افتادیم.قرار بود شب شهرکرد بمونیم.قبلش با هیاتِ شهرکرد هماهنگ کرده بودن که خوابگاهِ اونا بمونیم اما اونا آخر شب فکس زده بود که نفری 1500 تومن خرجتون میشه! ما هم که اصفهانی...شهرکرد که رسیدیم صاف رفتیم در یه ورزشگاه که ما اومدیم! شب می خوایم بخوابیم تو سالونتون! یه کمی معطل شدیم ولی آخرش قبول کردن و به صورت کاملا فری شب رو اونجا موندیم

صبح زود راه افتادیم و با ماشین تا نزدیک کوه رفتیم.از اونجا یک ساعت پیاده راه بود تا پای کوه.چند تا از بچه ها کنار چشمه موندن و بقیه که 17 نفر می شدیم رفتیم برای قله.مسیرش هم طولانی بود و هم شیب خیلی بدی داشت.توی دره ها هم برف جمع شده بود.اولین بارم بود که با اوستا برنامه میومدم.آدم خیلی جالبیه.بیشتر از هفتاد سالشه،از اولین کوهنوردای اصفهان...اما دلش جوون ِ جوون.جاهایی که استراحت میداد خودش شروع میکرد به آواز خوندن،شعرای خنده دار! کلی از دستش خندیدیم.

 

دورنمای هفشجان

 

بعد از ظهر بود که به قله رسیدیم.زیر آفتاب دلچسب نشستیم،شربت آبلیمو خوردیم و اونهمه مناظر زیبای اطراف...یه طرف شهر هفشجان پیدا بود و یه طرف دیگه زمینای کشاورزی.

 

منظره کوههای اطراف از قله

 

سمت چپمون کوههای بلند و پشت سرمون آبراههایی که از کوه مقابل سرریز کرده بودن.

 

آبراه های پشت سرمون

 

خیلی زیبا بود.با اینکه باد شدید بود نیم ساعتی موندیم،بعد عکس گرفتیم و راه افتادیم پایین.سعی کردیم یه مسیر دیگه رو برگردیم که شیبش نسبت به مسیر صعود کمتر باشه برای همین برگشت خیلی طولانی شد.از وسطای راه دیگه من انرژیم تموم شد.عصر شده بود و هنوز ناهار هم نخورده بودیم.چند تا شوکولات خوردم با این حال یه لحظه که می ایستادم پاهام طوری شروع میکرد به لرزیدن که از 10 متری هم میشد لرزششو دید.خیلی آروم برگشتم پایین.خودم اصلا خسته نبودم ولی پاهام راه نمیرفت!دستمم از بس به باتوم فشار آورده بودم درد گرفته بود ساعت 5 و نیم رسیدیم به چشمه.ناهار خوردیم! چه ناهاری! همه تن ماهی آورده بودن.دیگه حال همه مون از اسم تن ماهی به هم می خورد.می خوایم از این به بعد مواد ببریم توی کوه غذا بپزیم.هم بارمون سبکتر میشه و هم بعد از خستگی مزه میده.

 

این دو سه روز تعطیلی هم قراره بریم زردکوه.برنامه سنگینه و من راستش می ترسم!

 

بعد از اون تا یه عالمه وقت برنامه سنگین نداریم.یه عالمه برنامه ریزیده م برای چند هفته ی آینده.

 

راستی بهتون گفتم دعوت شدم برای هیات تحریریه ی انجمن؟ پوست فرصت مناسبیه برای این کارا.داره از پوست خوشم میاد!

      
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:16  توسط سید سجاد حسینی  |