تبليغاتX
هفشجان -
khoshnevisi (( پدر مي گفت بوي عطر محمدي در خانه پيچيد ، گويا خدايش خواسته او را پاسخ گفته بود ، صداي اولين فرزند با صوت صلوات عجين گشت ))
نامم حسن محمدی ، متولد ششمين روز آذر ماه سال 1362 خورشيدي در شهر  هفشجان ، شهر هفت عشق و جان و پينه دستان اميد .
شهري در دامنه كوه هميشه استوار جهانبين در خطه ي  هميشه زيباي چهار محال و بختياري و از توابع بام ايران ((‌ شهر كرد )). سنگ تراشان شهر شهره ي اين خطه بوده و هستند . اجدادم نيز نجار بودند و علاقه به اين حرفه ي ظريف و هنري نسل به نسل در ما گشته است و شايد در علاقه من به هنربي تاثير نبوده است .
كودك بودم هنوز چند صباحي از درس اول الفبا نگذشته بود  خط و زبان دلكش فارسي با آن موسيقي جان بخش و رقصانش روح كودك مرا با چه مي توانست آشنا كند ؟
بوي خوش خامه و جوهر و ورق مشق مرا سرمست مي كرد . ذهن سرشار كودكي در نيمكت دبستان كلمه  را پاك و بي پيرايه مي شناخت .
باري اول ابتدا نزد جناب آقاي بهنام آرمك بود كه چشم ودستم با هنر بشكوه خوشنويسي آشنا شد .
آري اول گام را نهاده بودم گرچه اكنون كه قلم به دست مي نويسم ، هنوز قدم را در اول راه مي بينم . پس از آن دير زماني نزد جناب آقاي خدابخش چمن به مشق عشق پرداختم . املاء مرا ايشان به دست خويش لغت به لغت در مي يافت و ميدانم ايشان در خط زندگي من نقطه جاودانه ي دوستي را بر جاي نهاده است .
زير نظر ايشان در سال 83 در مقطع ممتاز فارغ التحصيل انجمن خوشنويسان ايران شدم.  
ايشان را دوست و استاد هميشه ي  خود مي دانم زيرا قلم ايشان تنها قلم خوشنويسي نيست بلكه قلم مهر است و دوستي . باشد كه روزي دين خود را ادا نمايم .
نيمه ي اول سال 81 به پايان نرسيده بود كه با آقاي حمزه علي قادري در شهر كرد آشنا شدم.
اول بار اموختن هنر پر رمز و راز تذهيب را نزد اين استاد گرانمايه آغاز كردم . در اين وادي به هر چه كوشي نيكوست . چرا كه بينش اسلام را وسعت مي بخشد و آن هم تذهيب
و رقص رنگ ها و نقش ها كه چه زيبا با شعر و لغت پارسي به يك قالب مي نشيند و زيبايي مي آفريند .
اين همه آموخته بايد اثري مي داشت . به قول شاعر معاصر احمد شاملو :
در غياث تاريخ هنر عشوه ي بي عار و درديست و آيا همانا مي توان گفت : در غياب انسان هنر عشوه ي بي عار و درديست ؟
كنج خلوت گوشه نشينان مرا راضي نمي كرد . نخستين مرتبه سال 84 نگار خانه ي مهر شهركرد پذيرايم بود . پس از آن دانشگاه آزاد اسلامي شهركرد و دانشگاه علم و فرهنگ تهران.
 هر نمايشگاهي براي من ميعادگاهي است . آنجا كه دست و چشم و گوش و زبان همه يكي مي شود . به هر ميعاد گاهي رفتم كشش حق بود و انسانيت . لحظه ناب انسان بودن.
 رنگ ظلماني جوهر روشن ترين واژگان را جاري مي كند . چوب خشك قلم شايد هماني است كه در نفيرش مرد وزن ناليده اند  و اين بار مرد و  زن ، با آن كلمه ي عشق را ادا   مي كنند .
 
و اما دوران تحصيل دانشگاهي :
در دوران متوسطه در رشته رياضي درس خواندم . شايد منطق هنري نهفته در اعداد مرا بدان سو كشانده . نمي دانم !
 به هر صورت در سال 81 وارد دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهركرد شدم و در رشته مكانيك فارغ التحصيل مقطع كارداني شدم . گرچه هيچ مناسبتي ميان رشته دانشگاهيم و زمينه فعاليت هنري ام كه در همين دوران شكل جدي تر و حرفه اي تري يافته بود وجود نداشت . اما فصلي از زندگيم شد .
اما اين دست با هنر آشنا شده بود و اين چشم تشنه ي  موسيقي بود . تا اينكه در سال 84 پس از قبولي در آزمون كارشناسي نا پيوسته وارد دانشگاه علم و فرهنگ تهران شدم و در رشته آموزش هنرهاي تجسمي مشغول به تحصيل شدم و از اساتيد بزرگوار اين دوره بهره هاي فراوان بردم . بخصوص از جناب استاد منصور تامسن در زمينه طراحي سنتي و همچنين استاد بهرام حنفي در زمينه خوشنويسي .
پس از عزيمت به تهران افتخار حضور در محضر استاد شريف علي شيرازي نصيبم شد . تجربه اي تكرار ناپذير كه چون نقشي ماندگار بر پيكره زندگي هنري ام باقي خواهد ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 18:0  توسط سید سجاد حسینی  |